نام: گفت وگو با منيژه حکمت درباره فيلم "سه زن"


-چرا بين فيلم زندان زنان و سه زن شش، هفت سال فاصله افتاد؟

آره خب.  دوره چهار ساله رفتم مستند «صد سال پارلمان» را کار کنم که مجوز ندادند و من هم شروع کردم مستندسازي و اتفاق هاي روز را فيلمبرداري کردم.  بعد از آن اين طرح به ذهنم رسيد و دادم به ارشاد پروانه بگيرم. شش ماهي طول کشيد که بالاخره پروانه را گرفتم و بعد شروع کرديم به جور کردن سرمايه و اينکه شرايطي را به وجود بياوريم که بتوانيم فيلم را بسازيم و فيلمنامه کامل شود. 9 ماه هم اين طول کشيد تا سرمايه و فيلمنامه جور شوند و فيلم توليد شد. پارسال عيد مي خواستيم فيلم را اکران کنيم که مجوز نداشت يعني پروانه ندادند. بعد هم تابستان مي خواستيم اکران کنيم که باز هم مجوز نداشت. خلاصه اينکه دو ماه پيش پروانه را گرفتيم و عيد فطر اکران کرديم.

-البته آن موقع يادم است در مجله دنياي تصوير خبر آمده بود که شما در حال کار روي پروژه اسکندر هستيد و ظاهراً بخشي از کار به عهده شما بوده است.

بله، آن را کار کرديم. استون ايران را نمي شناخت. مي خواست بيايد ايران. آن مستند را با آقاي مقدم کار کرديم و برايش فرستاديم. مي خواست طبيعت ايران و مسير اسکندر را بشناسد که برايش کار کرديم.

-خلاصه اين طوري برداشت مي شد که خانم حکمت فعلاً مشغول اين فيلم هاست و فيلم ديگري نمي خواهد بسازد. ايده «سه زن» چه زماني شکل گرفت؟

ايده سه زن مال همان چهار سال پيش بود، يعني يک نگراني بزرگ در من به وجود آمد؛ يک حسي. نگران اين سرزمين شدم؛ اينکه نکند اين مملکت آسيب ببيند. اين نسلي که هيچ ارتباطي با هم ندارند و اينکه فاصله بين ما فاصله نيست، درگيري است. اين نگراني ها همه بود و اين دغدغه کشف و شهود نسل جوان، بررسي مسائل نسل جوان و بررسي فاصله يي که بين نسل جوان و نسل خودم وجود دارد. يعني يک جور برگشت به عقب؛ ما چه کرديم؟ با اين همه ادعا و تجربه چه کرديم؟ آيا درست رقم زديم؟ آيا درست عمل کرديم؟ آيا نگاه درستي داشتيم؟ حافظه تاريخي در کار بوده؟ ديدم نه متاسفانه هيچ کدام از اينها نيست. با اين دو تا نسل ما طرح اوليه را شروع کرديم که خانم ثميني فيلمنامه نويس ما، مادربزرگ را وارد داستان کرد که به نظرم يکي از نقاط قوت فيلمنامه است و شايد اين سه نسل به واسطه اين حافظه دور و آلزايمر مادربزرگ شکل گرفت. چون گروهي فيلمنامه را مي نوشتيم و سرپرست گروه هم خانم ثميني بود و مسووليت فيلمنامه هم با ايشان بود. آقاي حقيقي بودند، آقاي خرقه پوش بودند؟ تدوينگرکار که از اول با ما بودند و ساختمان کار را پي ريزي کردند و من اعتقاد دارم تدوينگر بايد هميشه باشد. آقاي حقيقي هم به عنوان کسي که مسووليت بخش تبليغات را به عهده داشت و تيتراژ را ساخت، حضور داشتند. خلاصه اينکه به اين شکل اين گروه شروع به کار کرد و شد سه زن.

-ايده اوليه از خودتان بود؟

بله، طرح اوليه مال خودم بود.

-نماي پاياني فيلم «زندان زنان» جايي که زن سينماي حکمت (زن حکمتي) وارد شهر مي شود به نظرم به نوعي در اينجا هم اهميت پيدا مي کند، يعني در سه زن مانند همين نما ناگهان وارد شهر تهران مي شويم. انگار فيلمساز غلفتي ما را وسط شلوغي شهر تهران پرتاب مي کند. اين تصوير در تهران به نظرم مهم ترين مساله فيلم شماست که مخاطب بايد از همان ابتدا خودش را معطوف به آن کند. فکر مي کنم بهتر است از همين جا شروع کنيم. يعني بحث تهران بحثي است کليدي. اين خشونت از کجا مي آيد؟

بله همين است. من اين متروپوليس را مي خواستم ببينم. اين کاراکتر من که به دنبال گمشده هايش مي گردد و خودش گمشده است، توي اين شهر پيچيده با همه بافت هاي سنتي و مدرن اش يک ملغمه يي است که اصلاً سر درنمي آوريم که چيست که اصلاً هيچ جاي دنيا اين طوري نيست و واقعاً هيچ تعريفي نمي توانيم از شهر تهران بدهيم و اين خشونت در اين شهر از بوق ماشين هايش تا موتورسوارانش تا نوع درگيري هايش، ترافيک هايش اين خشونت را در خودش به همراه دارد. زماني که مي خواستيم شهر را به اين شکلي که هست، نشان دهيم، اول از همه گروه توليد به هرحال ترسيد چون واقعاً فيلم هاي ديگر همه در آپارتمان ها فيلمبرداري مي شوند. مي خواستيم اين متروپوليس ديده شود. بايد همه تعريف هايي که دارد نه به شکل گل درشت بلکه دقيقاً به همان شکلي که هست، اين کار واقعاً سخت بود. از لحاظ توليدي خيلي سخت بود. برنامه ريزي آقاي احمدي و توليد آقاي نجفي کمک کرد اين اتفاق بيفتد چون مثلاً ما همه اش با کاربانت کار مي کرديم و دوست داشتيم همه بخش هاي شهر را ببينيم. المان هاي اين متروپوليس را ببينيم، با بازيگر در دل مردم کار کنيم و مي بينيد مردم عادي در همه جاي فيلم هستند و فضاهايي را ايجاد کرديم که بازيگر بتواند بين مردم باشد. خب اين به کاراکترها و شخصيت و نگاه ما برمي گشت.

-سامان مقدم کار خيلي خوبي کرده که اين بخش از کار را در آنونس فيلم گذاشته است. به قول مهران رجبي شلوغ ترين جاي جهان اسلام خيلي خوب در فيلم و آنونس به نمايش درآمده. در اين فيلم چطور با بازيگران کار کرديد؟

ما پيش توليد خوبي داشتيم. جاي دوربين، بازيگر و همه چيز را از قبل مشخص کرديم. يعني عکاسي کرديم. گروه را هم به همين شکل آماده کرديم. من از گروه خيلي شانس آوردم و فقط گروه من نيستند. به نوعي من هم گروه آنها هستم. خيلي با هم هماهنگ هستيم و مي دانند وقتي با من کار مي کنند چه شرايطي حاکم است. خب ما همه چيز را از قبل آماده مي کرديم و طبق برنامه ريزي پلان هايمان را گرفتيم. حتي يک روز هم اضافه نگرفتيم. يعني در چهارراه گلوبندک سه روز فيلمبرداري داشتيم و همان سه روز را هم گرفتيم. بازار هم همين طور. ولي خب تعداد برداشت بيشتر مي شد. اين همه جمعيت، اگر يکي در دوربين نگاه مي کرد دوباره بايد از اول پلان را مي گرفتيم. پس طبيعتاً تعداد پلان ها و برداشت ها بيشتر مي شد. ما خيلي بيشتر از اينها پلان گرفتيم، به خصوص در رفت و آمدهاي خانم کريمي و خانم بوباني در فيلم. با اينکه فکر مي کرديم خيلي سخت است اما اين هماهنگي گروهي جواب داد و ما در آن فضا توانستيم آن چيزي را که مي خواهيم نشان دهيم. فضايي که قابل لمس و باورپذير بود؛ تهران 1387.

-تهران يکي از شخصيت هاي فيلم شماست. شايد به نوعي يک شخصيت اصلي. البته ساختارهاي شما به گونه يي است که به واسطه مادربزرگ و دختر فيلم از شهر تهران خارج مي شويم اما به نظرم اگر بپذيريم. از جايي به بعد فيلم افت مي کند دليلش دوري و جدايي ناگهاني از تهران است. به خصوص که نيکي کريمي (مادر)، در واقع کسي است که به واسطه او تهران را مي بينيم. او شهر را به ما نشان مي دهد. چرا بيشتر به اين نوع توصيف وابسته نمانديد؟

به هرحال وقتي مي خواهم تهران را نشان دهم اين کار را مي کنم و هيچ ترسي هم ندارم که از کجا وارد مي شوم. من سال ها تجربه برنامه ريزي و دستياري دارم. مدير توليد بوده ام و اين تيم خوبي که دارم کارم را هم بهتر و راحت تر مي کند. ولي به هرحال فکر کردم همين قدر کافي است چون سه کاراکتر را بايد دنبال کنيم. ولي در همان حد هم به نظرم توانستيم فضا را توليد کنيم و به تصوير بکشيم.

-البته از طرفي هم اين خروج از تهران با کليشه مرسوم در سينماي ايران حسابي فاصله دارد، يعني از شلوغي بيرون نيامده ايد تا کوه و طبيعت را ستايش کنيد. يعني آنجاها هم مثل تهران هستند.

هيچ جاي کار من، نه داستان من و نه شيوه توليد به من اجازه اين کار را نمي داد. اين لايه هاي مختلف اين جامعه است. از آن روستايي که هنوز به نوعي عشيره يي هستند تا اين متروپوليس تهران. در همين قصه رئال دلم مي خواست اين لايه ها را ببينم؛ شب هاي تهران، روزهاي تهران، روستا، موقعيت مختلفي که جوانان ما در آن هستند. البته نمي شد به اين وسعت ديد و تفسير کرد. ولي همين که شد اين لايه ها را ببينيم به نظرم کافي نيست. من چندان ستايش نمي کنم. نه اجازه دارم و نه کار من است. من فقط مي خواهم ببينم.

-به نظرم انتخاب خوبي کرديد که بدون انگشت گذاري و شعار دادن همه چيز را نشان داديد. يعني نگفتيد اين خوبه يا اين بده.

نه، واقعاً هيچ وقت اين کار را نمي کنم. يعني اين نوع نگاه اصلاً تو سينماي من وجود ندارد. اصلاً اهل نسخه پيچاندن نيستم.

-از بحث تهران بيرون نياييم. ما در سينمايمان اصلاً تهران نداريم.

آره نداريم.

-چرا؟

سخت است.

-يعني به جاي اينکه بليت بخري بري تو سينما اگر تو خيابان قدم بزني بيشتر مي بيني تا توي سينما.

بله دقيقاً. اين يک بخش در بحث فيلم است. من مي ديدم که در اين چهار، پنج سال اخير هيچ چيزي از تهران نمي بينيم. يعني اگر يک روز بخواهيم رجوع کنيم به تهران در فيلم هاي سينمايي مان، که مدعي اند از صد فيلم در سال 80 درصدشان مال تهران است، ما از تهران هيچ چيز نمي بينيم. خب از لحاظ توليد سخته، هزينه بر و الان هم کسي نيازي ندارد. دغدغه کسي نيست. مي شد يک فيلم کمدي راحت ساخت توي چهار تا آپارتمان و يک ويلاي شمال و پول درآوري و ريسک را هم کم کني و خود تو گروه را هم اذيت نکني. چرا چنين دغدغه يي بايد باشد؟ مثل اينکه ما را هم کم کم دارند به اين سمت سوق مي دهند. ولي اگر ماها ادعا مي کنيم که از سينماي اجتماعي مي آييم و نوعي سينماي رئاليسي و نئورئاليستي را دوست داريم، پس بايد در اين جامعه حرکت کنيم. به نظرم از اين منظر، هويتي ديگر وجود ندارد. فيلم هاي اين چند سال را ببين. اينکه همه چيز را بچيني کجا و اينکه دوربينت را بندازي روي دوشت و بري قاطي مردم. خب سخته نمي شود و کسي هم چنين هزينه يي را نمي خواهد بدهد. مثلاً وقتي کاربانت مي بندي، يعني اينکه دوربينت وسط خيابان است، ما همه اش وحشت تصادف داشتيم. موتوري ها و رانندگان اصلاً جلويشان را نگاه نمي کنند. ماشين بازيگر بايد اسکورت مي شد و فضاي واقعي کار هم نبايد از بين مي رفت؛ تازه همه اينها براي يک پلان. نگاتيو را مي گذاري مي رود. تا ماشين اسکورت يا يکي بيايد اين کار ضبط را متوقف کند، يک حلقه نگاتيو تمام شده، آن هم براي يک پلان، تازه اگر جاي پارک گير بيايد. خب کسي نيز نمي رود سراغ اين نوع سينما. ما يک مقدار ديوانه ايم.

-از اين نوع سينما و اين شکل فيلمسازي اصلاً حمايت نمي شود.

بله. خيلي بامزه بود. من اين طرح را آن زماني که دنبال پول مي گشتم به شهرداري دادم. گفتم اين فيلم شهري است، آنها گفتند از اين کارها نمي کنيم. بعد سه تا فيلم را شهرداري سرمايه گذاري کرد به عنوان سينماي شهري، فيلم آقاي ميرکريمي، فيلم آقاي مجيدي و فيلم آقاي حاتمي کيا. من مي خواهم اين فيلم ها را ببينم. ببينم در کدام يک از اينها فضاي شهري وجود دارد. با تمام امکاناتي که اين دوستان براي ساخت فيلم دارند و امکاناتي که من براي ساخت فيلم ندارم. من يک ماه و نيم هم معطل شهرداري شدم. هر چند که شهرداري حياط خلوت يکسري از دوستان و آقايان است. اين امکانات نه تنها در ساخت وجود دارد با همان بودجه هاي کلان، بلکه در اکران هم وجود دارد. شما فکرش را بکنيد دارم در نابرابرترين شرايط فيلم را اکران مي کنم. من با آقاي قاليباف نمي توانم رقابت کنم. اصلاً اندازه او نيستم. توان ندارم که رقابت کنم. آقاي قاليباف دو تا فيلم دارند، با تمام امکانات براي توليد و تمام امکانات براي اکران. فيلم هاي آقاي مجيدي و آقاي حاتمي کيا همزمان با ما اکران مي شود، من چه رقابتي مي توانم داشته باشم. از سينما بگيرين تا بيلبوردش. در اکران هم اين شرايط نابرابر بر من حاکم مي شد. من چه بايد بکنم؟ شهرداري به چه حقي با اين بودجه ميلياردي با من بخش خصوصي رقابت مي کند؟ شهرداري تعريف دارد، امکانات براي همه فيلم ها است، نه براي يکسري فيلم و يکسري آدم خاص. خب در اين شرايط نابرابر من واقعاً دستم به کجا بند است. واقعاً 10 تا آدم منصف بيايند اين فيلم ها را ببينند و بگويند کدام يک شهري هستند، کدام شان در بستر شهر حرکت کرده و تهران الان را به نمايش گذاشته. ما توقعي نداريم، عادت کرده ايم ولي حداقل موقع اکران بگذاريد امکانات و شرايط برابر باشد و بين همه تقسيم شود. شما در توليد همه امکانات و پول را مي دهيد. حق داريد. خب دوستان تان هستند و مي خواهيد پوشش بدهيد. ما هم مشکلي نداريم و عادت کرده ايم، ولي موقع اکران اين کار را نکنيد. امکانات شهري براي همه شهروندان است نه براي يک گروه خيلي خاص.

-مشکلات تان براي اکران فيلم چه بوده است؟

من هنوز نمي دانم مدير سينماي آزادي با پنج تا سالن مي خواهد فيلم را اکران کند يا نه. مثلاً مدير سينما ملت به شکل توهين آميزي به من گفت حالا ببينيم اگر فيلم تان فروخت ما به شما اکران يا مثلاً سينما مي دهيم.

-فيلم هم که از عيد فطر اکران شده است.

بله. اما اين چه طرز برخورد با من تهيه کننده - کارگردان است؟ در اين مملکت داريم کار مي کنيم، دغدغه ها و نگراني هايمان را داريم. در حساب هايمان يک ريال پول وجود ندارد. ما کي بايد ثابت کنيم شهروند درجه سوم نيستيم، فيلمساز اين مملکت هستيم. سابقه مان هم به مراتب از خيلي از اين دوستان نورچشمي بيشتر است. 30 سال است دارم در اين سينما کار مي کنم، چقدر بايد خودم را ثابت کنم. من فيلمسازم و اين حق طبيعي من است که حداقل امکانات را درست در اختيار داشته باشم. از آن طرف سينما فرهنگ هم همين رفتار را مي کند. آقاي شاه حسيني فکر مي کند مالک سينما است. يک طايفه، يک عشيره براي خودش تعريف کرده در بنياد فارابي. سينما فرهنگ انگار جزء مايملکش است و اين خيلي غريب است. با اين فيلم ها رابطه دوستانه دارد. مي گويد همين ها را اکران مي کنم و بقيه را اکران نمي کنم. آقايان، ما فرزندان ناخلف اين مملکت نيستيم. آقاي شاه حسيني شما به چه حقي سينمايي را که مال مردم است و در اختيار بنياد فارابي است اينچنين ناعادلانه تقسيم مي کنيد. (برنامه اکران) پس ما بايد چه کار کنيم. از بخش خصوصي مي آييم، دو سال و نيم است که فيلم مان مانده است. چه در ساختار، چه در کيفيت و چه در قصه فکر نمي کنم چيزي از فيلم آقايان کم داشته باشد. آخر به چه حقي اين طوري حکم مي دهيد؟ پس فيلم ما کجا بايد برود؟ سرمايه ما چطور بايد برگردد. اگر دوست داريد ما برويم زندان، روشن بگوييد. کاري ندارد. خيلي روشن بگوييد که آقا ما مي خواهيم شما را بزنيم زمين. خب ما هم مي خوريم زمين، ما را که زمين زديد. چيز ديگري از ما نمانده است. شما نماينده فرهنگي يک بخش هستيد. يک مسوول فرهنگي هستيد. يک جور پدر خانواده هستيد.

کجا بايد اينها را بگويم؟ من حتماً يک نامه سرگشاده براي آقاي قاليباف طي هفته آينده خواهم فرستاد. آقاي قاليباف من نمي توانم با شما رقابت کنم. شما بودجه هاي ميلياردي داريد، من هيچ کس نيستم و هيچ چيز ندارم. به همين راحتي.البته از آقايان جعفري جلوه و اربابي بايد تشکر کنم که در اکران فيلم حسابي به ما کمک کردند.

-ظاهراً اين حمايت دارد به رقابت تبديل مي شود و اين مسير هر چه بيشتر ممکن است فيلمسازان ما را بي انگيزه کند.

کاملاً دارند سمت و سو به ما مي دهند. آقا برويد همين فيلم هاي کمدي راحت الحلقوم را بسازيد، پنج دقيقه اش هم سانسور شود اتفاقي نمي افتد، هيچ اتفاقي. ملت هم که سرگرم مي شوند و مي روند خانه هايشان. خلاصه اينکه حکمت برو اين را بساز، هيچ اذيت هم نمي شوي، کسي هم به کار کسي کاري ندارد. مهم هم نيست. 20 روزه ما مي توانيم اين فيلم ها را جمع کنيم، بلد هستيم. خوبم بلد هستيم. ولي يک ذره هم وجدان داريم. هيچ چيز که نداريم حداقل شب بتوانيم آسوده بخوابيم. حالا بعد از هشت سال بتوانيم يک فيلم بسازيم و دغدغه هايمان را با ملت تقسيم کنيم.

-نسبت به زمان گفت وگويي که براي زندان زنان با دنياي تصوير کرديد، الان خيلي خسته تر هستيد. البته من اين را مي گذارم به حساب چيزي که در آنونس فيلم مي گوييد فيلم سه زن را خيلي دوست داريد.

فکر کنيد با چه شور و اشتياقي مي آييد فيلم را مي سازيد. بعد مي آيند سانسور مي کنند. اينکه فيلم قلع و قمع مي شود، پلان... ببخشيد، اصلاً چي بگويم. توهين به شعور تو است که سکانس اصلاً به چيزي تبديل مي شود که نمي فهمي چيست. حالا مي گويي چارچوب فيلم را حفظ کردم، برويم براي اکران. بعد مي آيند اين طور برخورد مي کنند، خب از ما هم سني گذشته. انرژي نداريم. بعد من از فيلم فاصله مي گيرم. دو سال است فيلم آماده شده است. مثل دوستان نيستم که فيلم هنوز راش هايش دارد چاپ مي شود اکران مي گيرند. فکر کن در اين سن، هشت سال عمرت شده دو تا فيلم. با اين فشار خب آدم عصبي مي شود، کم مي آورد.

-از افسردگي صحبت کرديد. در فيلم سه زن انگار افسردگي بخشي از ميزانسن نامرئي فيلم است.

بله، همين طور است. راجع به آدم هاي تنها است ديگر. شخصيت هاي فيلم تنها شده اند. چيزي که در اين فيلم نمي بينيد خنده است. شايد اين به خود من هم برمي گردد. من واقعاً چند سال است که نخنديده ام. اين خيلي وحشتناک است. يک جور تنها هستيم و داريم تنهاتر مي شويم. زندگي جمعي به نوعي دارد فراموش مي شود. هر کدام از ما حتي نسل جوان مان هم اگر شرايط باشد، مي رود يک گوشه دنج براي خودش فراهم مي کند که زندگي اش را بکند. اين تنهايي به هر حال سرانجام خوبي ندارد. فيلم لالايي را هم به همين دليل ساخته ام. احساس کردم به لالايي نياز داريم.

-چيزي که فيلم نشان مي دهد و اصلاً وجود ندارد، رابطه و مفهوم رابطه است. مادربزرگ که اصلاً با همه چيز خداحافظي مي کند و مي رود. مادر فيلم دنبال رابطه مي گردد اما اصلاً باور نمي کند که وجود دارد. در سکانس رضا کيانيان دقيقاً اين موضوع ديده مي شود. اصلاً باور نمي کند که اين رابطه مي تواند وجود داشته باشد. دختر فيلم هم به شکلي ديگر. با پسر فيلم طوري هم صحبت مي شود که اصلاً رابطه کامل نشود. از هم سوال هايي که رابطه يي را شکل دهد، نمي پرسند. خلاصه اين در همه جاي فيلم هست و چقدر جالب که گرم ترين فصل فيلم به جايي برمي گردد که صحبت پول وسط مي آيد، يعني در فرش فروشي.

نمي توانيم بگوييم سايه پررنگ کاسبي و ريا وجود ندارد؛ چيزي که حتي روابط را هم تعريف مي کند. نه اين سايه وجود دارد، فرهنگ هيچ وقت دليل اصلي نيست و نبوده و اين نوع نگاه در ايران وجود دارد و نهادينه شده است. من بدون اينکه شعار بدهم در فيلم دارم روابط انسان ها را نشان مي دهم. مرسي که اين را حس کرديد. به هر حال اينها آدم هاي تنهايي هستند که خسته اند و حوصله سرمايه گذاري براي رابطه و در رابطه را ندارند. هر کدام دنياي خودشان را دارند و در آن ايزوله شده اند.

-يا مثلاً در عکس لبخند شاهرخ فروتنيان به عنوان برادر، معني دارتر است تا زماني که خانم کريمي به ساختمان محل کار او مي رود. انگار نه انگار که دارند با هم صحبت مي کنند.

اين چيزي که الان وجود دارد را من در هيچ جاي دنيا نمي بينم.

-اين ايده اصلي فيلمنامه بود يا طي شکل گيري و به خاطر وابستگي شما به رئاليسم اجتماعي شکل گرفت؟

وقتي فاصله نسل ها را مطرح مي کنيد، نسلي که براي خودش مشکلات خودش را دارد، تعاريف خودش را دارد، از کجا مي آيد، به کجا مي رود و چه نگاهي دارد، مجبوريد اينها را مطرح کنيد. شما بايد درباره همه چيز کامل بحث کنيد. اجازه نداريد راجع به چيزي که نمي شناسيد و نمي فهميد حرف بزنيد، به خصوص راجع به نسل جوان ما. بايد مطالعه و آگاهي داشته باشيد. يک شناخت نسبي لازم است. فضا را بايد بشناسيد. با تمام اينها بايد فيلم تان را بسازيد. کلي تحقيق کرديم و اينها را در فيلم جاري کرديم. انگار خيلي از اين ارزش ها نيست و گم شده است. پس خرد جمعي نيست.

-در مورد بازيگرها و پروسه انتخاب شدن شان بگوييد.

همه خوب بودند. به هر کسي که گفتيم خيلي لطف کردند. بعضي ها تنها در يک سکانس بازي کردند با يک حداقلي راضي شدند و از داستان خود فيلم خوش شان آمد و حسابي هم کمک کردند. مثلاً سکانس رضا کيانيان را با خود او نوشتم. بايد ديالوگ ها را درمي آوردم. يا آتيلا به گونه يي ديگر. يا با شاهرخ فروتنيان براي همان يک سکانس ساعت ها بحث مي کرديم. همه آمدند و فيلمنامه را ساختند. پس پسياني تکنوکرات را خيلي سريع مي شناسيد. يا طبقه کيانيان را متوجه مي شويد يا خستگي فروتنيان برج ساز را به خوبي مي فهميد. نسل جوان فيلم ما مثل بابک حميديان هم خيلي کمک کردند. خانم ثميني از بچه هاي دانشگاهش کمک گرفت. آقاي خرقه پوش به شکلي ديگر کمک رساندند و يک گروه براي نسل جوان شکل گرفت. صابر ابر، حميديان و پگاه اينها همگي در ديالوگ هايشان هم کمک کردند و فضا را بازسازي کردند. ادبيات اينها خيلي با من متفاوت است. من خيلي از کلمات اينها را نمي فهمم و من در قبال اين نسل مسوول هستم. بايد از ديد خودشان بسازم. يا مثلاً ستاره پسياني که خيلي خوب نقشش را بازي کرد. باورپذيري برايم بسيار مهم بود و کمک بچه ها جواب داد.

-اتفاقاً اين ويژگي مثبت فيلم شما است. يعني اين دموکراسي پشت صحنه خيلي نقش دارد تا فيلم واقعي تر شود.

بله، اسم من تنها مي رود آن بالا، ولي فيلم اصلي مال من تنها نيست. همه تيم درگير مي شوند. داريوش عياري از اول در جريان است. خرقه پوش از همان اول درگير است، آن هم با حداقل دستمزد. ژيلا مهرجويي در شرايطي آمد که کار داشت. با سعيد آهنگراني تمام آن روستاها را ساختيم. ديگر روستايي نداريم. بافت روستايي ديگر نداريم ولي ما باز آنها را ساختيم. پرويز آبنار از اول کار با ما بود. صدابردارهاي ما به اين حجم شلوغي عادت ندارند. چهار تا خيابان را مي بندند و صدا را مي گيرند و چقدر صدا به ما کمک مي کند تا فضاي تهران را درست نشان دهيم.همين کارها است که باعث مي شود فيلم فانتزي و اغراق شده نشود. در واقع ما پشت دوربين يک دغدغه مشترک داريم. پس همه درگير مي شويم و کار را شکل مي دهيم.

-شما به همراه خانم بخت آور تنها فيلمسازان زن جشن خانه سينما بوديد. کليت جشن را چطور ارزيابي کرديد.

ببينيد من هم اگر فيلم ام توقيف مي شد خيلي جايزه مي برد.

-در برلين استقبال از فيلم چطور بود.

خيلي خوب بود. ما تا آخر 7 فستيوال ديگر هم دعوت داريم. سوال و جواب ها هم بيشتر حول همين تفاوت نسل ها بود و خيلي برايشان عجيب بود که يک دختر ايراني مي تواند اينجوري از شهر بزند بيرون يا يک زن ايراني مي تواند در اين بسترها حرکت کند. خب اين مسائل باورشان نمي شد، مي گفتند ما اين نوع زندگي نيمه مدرن ايراني را نديده بوديم. اتفاقاً اين جور جاها است که به واسطه مخاطب حال شما خوب مي شود و شأن داريد و به آن احترام مي گذارند. برعکس اينجا.

-جداي بحث فاصله نسل ها يک جوري نشان داديد که انگار اصلاً اينها همديگر را هم نمي شناسند. اين در زندان زنان هم هست. به خصوص در فيلم هاي شما زن ها هستند که نشان مي دهند چقدر همديگر را نمي شناسند.

مي دانيد حافظه تاريخي نداريم، نسل جوان را نمي شناسيم و هيچ ارتباط و شناختي هم طبعاً در کار نيست. مثلاً در زندان زنان رويا تيموريان زماني به نتايجي مي رسد که خيلي دير شده يا مينو سه زن از يک صندوق قديمي، از لاي خاک، از گذشته اش چيزي مي فهمد يا با رفتن در بين جوانان با پرس وجو کردن است که تازه خيلي چيزها را راجع به دخترش مي فهمد. اين نسل جوان نگاه خودش را دارد و حرکت خودش را مي کند. ما روي آنها و در مسيرش تاثير گذاشتيم. ولي مدام اين فاصله بيشتر مي شود. همه اش داريم براي نسل جوان دستورالعمل صادر مي کنيم. به چه حقي اين کار را مي کنيم. از نوع لباس تا رفت و آمدها يعني چه؟ اين ايزوله کردن نسل جوان يعني چه؟ فقط داريم نسخه مي پيچيم؛ از روشنفکر تا پدر و مادرها. ولي نسل جوان هوشيار است و کار خودش را انجام مي دهد.

-آنونس سامان مقدم مي تواند براي اکران فيلم برگ برنده باشد. چطور به اين شکل کار کرديد؟

با آقاي مقدم نمي خواستم مثل همه آنونس ها باشد. گفتم بياييد يک چيز ديگر بسازيم. سامان هم که سرش درد مي کند براي اين کارهاي متفاوت. سامان پيشنهاد داد بگوييم فيلم را نبينيد. خلاصه خودزني کرديم براي اينکه قرار نيست همه چيز شبيه هم باشد. مرسي از سامان که هميشه خوش فکر است. يک روزه فيلمبرداري کرد.

-آنونس که از تلويزيون پخش نشد.

نه، آنونس را داديم ولي هنوز جواب نداده اند. البته اين را هم بگويم من يک شانس دارم در اين فيلم و آن آقاي شمسيان است که شريک من هستند و قبلاً هم همکاري داشته ولي هيچ وقت اسمش را نداده ولي اين بار داد. يکي از بهترين ها است. با اعتماد به من 50 درصد از فيلم را شريک شد. از جمله در تبليغات. اگر ايشان نبودند فيلم ساخته نمي شد. ايشان خيلي با اعتقاد کمک کرد؛ از اول تا آخر بدون هيچ چشمداشتي. آدم بيشتر اميدوار مي شود وقتي اينجور دغدغه ها را مي بيند.

-خيلي ها فکر مي کنند چون فيلمساز زن است پس حتماً مساله فمينيسم مطرح مي شود؛ کليشه يي که در بهترين حالت در حد يک دهن کجي است به نگاه مردم سالارانه و خبري از آن نگاه سوبژکتيو زنانه نيست. خودتان چقدر فکر مي کنيد به فمينيسم الان نزديک هستيد.

اصلاً دغدغه من نيست. خيلي رک بگويم که اصلاً نمي شناسم. نگاه من تفکيک شده نيست، اينکه دو تا فيلم زنانه شده براي خودم هم جذاب است. شايد زنانه کار کرده ام ولي نگاه حاکم زنانه به مجموعه فيلم ها نداشته ام. من نگاه فمينيستي را ندارم و مدعي اش هم نيستم.

-يکي از بي هويت ترين شخصيت هاي فيلم شما فرش است. خب حتي پوستر فيلم را هم مثل فرش درآورديد. اين چه جايگاهي در متن فيلم دارد؟

شايد يک نماد يا بخشي از زندگي ايراني است. فرش ايراني تاريخش با ايران يکي است. همان طور که ايران آمده جلو فرش هم همسو با آن بوده. آينه هم بوده اند. به هر حال اين فرش با زندگي ما عجين شده و حضوري چشمگير و غير قابل انکار دارد. مي تواند نمادي از هويت ايراني باشد؛ هويتي که در فيلم به نوعي به آن مي پردازيم.

-به هر حال باز شما به شکلي مستندگونه فرش را هم نشان داديد و روي نگاه و درک مخاطب تان نسبت به فرش حساب کرديد. نه تبليغ کرديد و نه ضدتبليغ. دقيقاً همان چيزي که هست، به تصوير درآمده. بگويم همين است که شده جالب است که در پروژه فرش ايراني حضور نداشتيد.

بله، ديگر ما را اينجور جاها راه نمي دهند.

-خب چه فيلم ايراني اخيراً ديده ايد؟

اتوبوس شب را ديدم. من اصلاً فيلم سياه، سفيد را دوست دارم و بازي شکيبايي را خيلي دوست داشتم. اخيراً ديگر چيزي نديده ام.

-از فيلم هاي خارجي چي؟

چه حالي کردم دوباره پدرخوانده ها را ديدم. نيويورک، نيويورک را ديدم. راننده تاکسي را ديدم. سينماي مورد علاقه من مال همان دوره است. (دهه هاي 50 ، 60 و 70 ميلادي) جوليا را ديدم. هنوز همان حس قديم را داشت. دسيکا را دارم دوره مي کنم. تروفو را دوره مي کنم.

-و خدا پدر دي وي دي را بيامرزد.

واقعاً خدا پدر دي وي دي را بيامرزد. خسته از تمام شرايط يک فيلم مي گذاريد و معجزه مي شود. انرژي مي گيريد و به آن کارگردان درود مي فرستيد.

-اگر بخواهيد به يکي از عوامل فيلم ها جايزه بدهيد چه کسي را انتخاب مي کنيد؟

مصطفي خرقه پوش، چون خيلي نگران کار است. ولي واقعاً همه همين طور هستند. مصطفي يک جوري نگران است. انگار فيلم مال خودش است. دعوا مي کند. وارد بحث مي شود و حضورش را دوست دارم و فيلم را آخر سر مي دهم دستش و مي روم کنار. به خصوص اين فيلم بايد برمي خورد، يعني در مونتاژ واقعاً شکل مي گرفت و کار مونتاژ خيلي سخت است. خرقه پوش تا آخرين لحظه حضور دارد. کمتر کسي در سينماي ايران مثل اوست 


منبع : مجله اینترنتی ایران ایران

 





« آگهی ها »
پرشیا تاون
جامعه مجازی ایرانیان خارج از کشور - دایرکتوری مشاغل، اخبار ایرانیان، وبلاگهای ایرانیان هر کشور و ...
خدمات تحصیلی میر
خدمات تحصیلی - پذیرش دانشجویی و اطلاعات مفید برای دانشجویان ایرانی در مالزی
ناز ایران
وبگاه سرگرمی - کلیپ روز، آهنگ و ترانه های ایرانی، لطیفه، طالع بینی و غیره
NazIran.com
موزیک ویدیو های فارسی
ایرانیکا
دایره المعارف جامع تاریخ و فرهنگ ایرانی